او تنها در اتاق تاریک در انتظار نشسته بود
وقتی که آن زن پیدا شد نگاه خیره او بی صدا وعده می داد
این یک نمایش بود یک برخورد معمولی آنها هر دو به سمت یکدیگر رفتند رقص آرام یکدیگر را کشف آغاز کردند
فقط یک نوازش اندک اما به طور ناگهانی جهان ایستاد گشت
صداهای آرام همچنین فریادها فضای را پر کردند
یک احساس عجیب و در عین حال آشنایی بخش هر دوی آنها را پوشاند
این زن یک الهه بود در نگاه چشمان یارش
پوشش ها پاره پاره گشتند بدن ها لخت و رها گشتند
رهایی عجیب اما دلنشین همه هستی آنها را پر کرد پر کرد
یک لحظه کمال همه دردهای گذشته گذشته را محو کرد
و سپس سپس پایان آغاز نو بود
روایت عشقشان در سکوت شب ثبت شد
و هیچ وقت از یادها نشد
زیرا عشق آنها در هر هر مولکول وجودشان ساری بود
آنان حقیقت عشق را تجربه کردند
و این اختتام همه چیزها بود